♥♥ღ♥ღ♥♥ همیشه عاشق ♥♥ღ♥ღ♥♥
♥ * خدا به موقع میرسه، فقط به این معتقدم * ♥
به نام یگانه معمار هستی



پروردگارا ، عشق، احسان و بخشش از آن توست
و من با قلبی آرام، نتیجه کار را به حکمت الهی ات میسپارم
تا عالی ترین شرایط متجلی شود


مادر خوبم...!
تو را چگونه بستایم؟
قطره از وسعت دریا بگوید؟
سنگ مروارید را وصف کند؟
خار لطافت گل را بستاید؟
ظلمت روشنایی را توصیف کند؟
و... انسان از فرشته سخن بگوید؟ ...
مادر مهربانم!
آنگاه که آسمان زندگی ام ر ا ابر غم می پوشاند، تو خورشید تابانی!
در دریای پر تلاطم زندگی، تو بهترین کشتیبانی!
در کویر سوزان رنج ها، تو تنها سایه بانی!
در صحرا یتنهایی، تو بهترین همسفری!
در انبوه علف های هرز، تو تنها گل خندانی!
در کوچه پس کوچه های هراس انگیز زندگی، تو مشعل فروزانی!
و... بگذار حقیقت را بگویم: برای قلب من، ضربانی!
خداوند هر روز ستایشگر توست،
خورشید عالم تاب را عیان میکند تا زینت گردن تو باشد،
و هر شب، ماه و ستارگان را هدیه می آورد،
تا آلاینده ی دستان مهربان تو یاشد.

مادر آنست که اشکش همچون شبنم، بر قلب گلبرگ گل عشق است،
صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است
و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است
و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...
روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
دو شعر زیر از امید احمدی
بنگر از دیده ی دل، گر نداری باور
دل من باخت به تو، در جدالِ آخر
ببرش جایزه ات، دل من مال تو شد
آنکه در بازی باخت، بند امیال تو شد
دل من تنها بود، که به تنهایی باخت
دل تو ماتش کرد، بر زمینش انداخت
...............
دل من باور کرد
هُرم نفس هایت
گرمی دستانت
قلب بی پروایت
قلب من مست ز مِی
میِ آن عشق محال
عشق تبدار مرا
چه کسی باور کرد؟
عشق تو گرما داشت؟
یا که من مست بودم؟
عاقبت آتش عشق
من چو خاکستر کرد
دست در دست دلم بود دلت...
چشمت اما پی از من بهتر...
رفتی و رفتن تو آخر راه...
منِ عاشق شده، عاشق تر کرد...!
................
پاسخ من
عشق سراب
تو مپندار كز آن می، نشدم مست و خراب
رفتنم عاقبتی بود بر این عشق سراب
چشم من جز پی دیدار تو در هیچ نبود
حاصل عشق من و تو، به خدا هیچ نبود
میل شطرنجم اگر هست، هوس و سرگرمی
مات دل كردن تو، نیست مرا دل گرمی
آنكه در بازی باخت، نه تو بودی و نه من
تو كه تنها بودی، همچو فرداهای من
دل تو باور گرمای وجودم را داشت
من سرما زده، وحشت ز همین گرما داشت
همچنان سوزم ازین عشق و چو آتش داغم
نشدم لیك چو خاكستر، هنوز در داغم
داغ نا دیدن یارم به دلم می ماند
یاد عشقش تا ابد در خاطرم می ماند

راز جهان
زندگی میگذرد
چه بخواهی، چه نخواهی
چه به شادی گذرانی،
چه ز آن سخت برنجی،
بهتر آن است كه در این گذران عمر فلك،
این دو روزی كه كمم هست برای من و تو،
شاد و خرم گذرانی و محبت بدهی...
كه همه راز جهان، این چنین زیستن است


خسته از...
من از این حیرانم
كه چرا هیچ كسی نیست در این همهمه ها
كه بگویم راز دل بر او فاش
كه كند آرامم
این من خسته ز دنیا و تظاهر، پوچم
گرچه میخندم ولی آتشفشانم ازغم و خاموشم
آه ای كاش رفع گردد خستگی
خسته ام از این همه آشفتگی
خسته از تكرار سرگردانی ام
ظاهرم شاد از غم پنهانی ام
من ز شب بیزارم از آن خسته ام
چشم ها را روی غم ها بسته ام
زندگی تكرار بی فرجامی است
اشك شب هایم دمادم جاری است
گر كه گویم راز خوش اقبالی ام
جز تظاهر نیست، در نقش عالی ام
كی به پایان میرسد شب گریه ها
خسته ام، خسته از این خستگی ها

شب از نیمه گذشت،
و آسمان برای بیداران بارید،
نه برای آنان كه غرق اند در خواب.
بارید تا بلكه بیداران مست شوند از طعم قطره هایش.
و بارید برای من،
برای تو،
برای آنان كه به عمق نرسیده خوابشان،
تا هوشیارمان كند با صدایش.
بهار باز آمده تا همه چیز از نو زنده شود،
پس بیا سفره ی دل شوی ز باران،
نو ساز آن دل افسرده ز یاران،
پر كن آن با طپش از وصف دل آرایی هستی،
كه كنی گر تو چنین، تا ابد الدهر مستی.

دلتنگ شده ام باز، برای درخشش چشمان جادویی آن افسون،
و باز غرق شده ام در این احساس که رهایی نیست مرا از آن.
هرچند که ره تار است و تاریک،
هرچند که میدانم که پایانش تباهی ست.
دلم تنگ و هوایم در خیالت. کجاست آن جنگل سبز نگاهت.
دلم بس تنگ و جانم خسته، تنها. تو بودی کاش در سودا و غم ها
بدان این عشق نیست، بلکه حس پاکی ست.
کز آن زیباترین احساس حاکی ست
دلم تنگ است، دلم تنگ است، باز آ


تبلیغات